صباصبا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

عشقی از جنس صبا

یک سالگیت مبارک گلم

تولد تولد تولدت مبارک عزیزم یه ساله که پیش منی و با هم روزهارو میگذرونیم ..هر ثانيه كه از عمر مادر شدنم ميگذره بيشتر درك ميكنم...چون هر روز دارم عاشقتر ميشم...هر روز دارم ديوونه تر ميشم... فرشته من...فرشته  خوشبختي من كه با اومدنت منو به عرش می بری...به عرش لحظات ناب بودنم...به اوج قله اي كه تا توی وجودم نبودی نميدونستم چيه....ميخوام بدوني براي من، تمام وجودي ...تمام بودني ...تمام داشتني...عزیزم فرشته نازنینم دوستت دارم و                 تولدت مبارک زندگیه مامانی چه لطيف است حس آغازي دوباره،  و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... ...
16 تير 1391

ماه هفدهم

صبا جونم خوشكلكم روز به روز داري بزرگتر ميشيو عشقت هم روزبروز داره بيشتر ميشه.خدايا شكرت كه به من لياقت دادي من مامي صبا باشم.خدايا چقدر بزرگ كردن بچه لذت بخشه.دختركم گلم اينقدر دوست دارم كه نميتونم اندازه اي براش قائل بشم.با اين سن كمت خيلي خانمي.خيلي عاقلي.هر چي بگم گوش ميكني.صبا برو موبايل مامان بيار.بدوبدو ميري مياري.كنترل كيف عروسكت در كل هر چي بگم زود انجام ميدي قربونت برم.اگه هم ندوني چي ميخوام ميري يه دور مي زني برميگردي. از لحظه اي كه بيدار ميشي مدام داري راه ميري.اگه يه كيلومتر ببنديم به پشت پاهات فكر كنم منفجر بشه .عاشق هندونه اي هر چي بهت هندونه بدم ميخوري.البته طالبي و خربزه هم همينطور.كلا چيزاي آبدارو ترجيح ميدي. هر ك...
15 تير 1391

تعطیلات به همراه صبا

سلام.خوبید.بالاخره کلاسهام تموم شد و چند روزیه که با صبا تو خونه خوش گذرونی میکنیم.صبا هم از مهدکودک رفتن راحت شد. این صبا کوچولوی ما بالاخره بعداز یک سال و سه ماه تصمیم گرفت قدم های کوچولوشو برداره و مارو خوشحال کنه.دیگه داشتیم نگران میشدیم از صبح که بیدار میشی مدام داری میپرسی این چیه؟این کیه؟از اصلی ترین سر گرمیهات اینه که کمد جوراباتو بریزی به هم . مامان اجازه میدی یه کوچولو به جورابام نگاه کنم. خوب  حالا ببینم چی دارم؟ اینا که بدرد نمیخورن بریزمشون بیرون ا یه توپ اینجا افتاده برش دارم حالا بزارمش تو کمدم .تو کمد که نباید جوراب گذاشت باید توپ بزارم. خوب دیگه خسته شدم .در کمدو ببندم برم با سه چرخه با...
10 خرداد 1391

نوروز 1391

                                        نفس باد صبـــــــا عشقی از جنس صبـــــــــا                                                               &...
14 فروردين 1391

روز عشق با صبا جونم

امروز روز عشق بود.منم از صبح درگیر بودم .ساعت 8 صبا رو بردم مهد.رفتم خرید ودست به کار شدم.تصمیم گرفتم برای هدیه امروز یه نهار و شام خوشمزه آماده کنم. بعداز اینکه کارم تموم شد رفتم صبا رو از مهد آوردم.یه لباس خوشگل پوشید میز نهارو آماده کردیم ومنتظر بابایی نشستیم بفرمایید نهار سبزی پلو با ماهی سالاد شیرازی طرح قلبو دارید و بقیه هدیه شام برای شام دلمه درست کردم و دسر طرح قلب که عاشقش شدم و شوشو هم بهم شاخه گل رز داد.خیلی خوشگل بود ولنتاین امسال هم به خوبی تموم شد و عشق به جا گذاشت امین عزیزم صبای خوشگلم دوستون دارم عاشقتونم   ...
25 بهمن 1390

11 ماهگی دخمل گلم مبارک

جیگر مامان داره کم کم یه ساله میشه.هورااااااااااااااااااااا خوب حالا مامان جون.یه ساله شدن که این همه ذوق نداره.اینشاالله صدساله بشی. یه کم خانمانه باش یه عکس برای وبلاگت میخوام افرین گل مامان دور دختر گلم بگردم که میگه مامان.اگه بدونی چه ذوقی کردم داشتم میمردم .دوست دارم نفسم. راستی این اولین نقاشی یعنی اولین دست به قلم صبایی هست ماشالله بچم مثل خالش هنرمنده این روزها یاد گرفتی مدام تو کابینتهایی و داری خرابکاری میکنی     ...
19 بهمن 1390

ده ماهگی صبای مامان

عزیزم روزها به سرعت میگذره و تو بزرگ و بزرگتر میشی.اول از حرف زدنت بگم. اوایل "بابا"رو میگفتی ولی معنیشو نمیدونستی ولی حالا دیگه معنیشو هم میدونی.وقتی بهت میگم بابا اومد فورا به در حال نگاه میکنی .اگه صدای ماشینو بشنوی که همین جور میشینی زل میزنی به در حال تا بابا بیاد تو خونه. البته بعضی وقتا بابارو با بای بای اشتباه میگیری.وقتی بهت میگم بگو بابا بای بای میکنی. "ممه" هم که هم میگی هم کاملا میدونی چیه!اگه چیزی بخوای بجای بده میگی "به".قبلا به عمه میگفتی "عبه" ولی حالا همونم نمیگی.یه مدت وقتی میگفتم باشه میگفتی"باته"اینو هم دیگه نمیگی. پنج تا دندون ماه داری عسلم.چهارتا پایین یه دونه بالا.البته برای بیرون اوردن دندون بالایی ...
16 دی 1390

اولین شب یلدا با حضور صبا جونم

دختر زمستونیه من امسال یلدا با تو یه حال دیگه داشت.چندین ساله که شب یلدارو دوست دارم بخاطر اینکه شب تولد باباییه ولی امسال یه جور دیگه یلدارو دوست دارم چون اغاز فصلیه که خدا تورو به ما هدیه داد نفسم. دیشب مامان جون و باباجون وعمه جون و خاله مهناز اونجا بودن و برای بابایی تولد گرفتیم.البته تولد که نه فقط بابایی کیک برید چون امسال همه عزادار دایی ارجمند بودن(خدا رحمتش کنه). البته دیشب به تو که خیلی خوش گذشت چون بعداز مدتها با نیلوفر بازی کردی و خندیدی .اینقدر میخندیدی که مامان جون نگران بود که نکنه دلت درد بگیره. میخواستم چند تا عکس ازت بگیرم کنار میز یلدا ولی تو خیلی شیطون شدی و به محض اینکه نور قرمز دوربینو میدیدی چشماتو میبس...
1 دی 1390

اولین حضور صبا در تاسوعا و عاشورا

  عزیزم امسال اولین سالی بود که در مراسم تاسوعا و عاشورا شرکت کردی.پارسال منو بابا نذر کردیم که اگه سال آینده دختر گلمون سالم کنارمون باشه نذری میدیم.امسال هم نذرمون رو ادا کردیم صبا در کنار بابا صبا در کنار بابا جون عصر تاسوعا طبق رسم قدیمی مراسمی برای صبا گرفتیم.رفتیم خونه مادر و صبا یه لباس سفید پوشید یه سفره پهن کردیم و اطراف اون نون گذاشتیم.یه نون گذاشتیم بالای سفره و یه نون پایین سفره .صبارو وسط سفره خوابوندیم.به صورتیکه سر صبا روی نون بالایی و پاش روی نون پایینی بود.مادر نونهای اطراف سفره رو برمیداشت و میکشید روی صورت صبا و یه دعا میخوند.تو این نونها حلوا گذاشتیم و فامیل نوش جون کردند. البته ...
20 آذر 1390

روز خانواده و جشن کوچولوی ما

امروز روز خانواده بود و من ترتیب یه جشن سه نفره دادم. امسال اولین ساله که صبای گلمون به منو امین پیوسته و بعد از یه مشکلاتی یه خانواده گرم مهربون داریم که عشق تو اون فوران میکنه .خدای مهربون شکرت بخاطر این نعمتهای عزیزی که به من دادی. این کارت رو درست کردم و امشب به امین دادم شام هم سالاد ماکارونی و چیپس پنیر درست کردم میز شام چیدم و کلی هم خوش گذشت کیک هم در کنار ما بود توی یه هوای بارونی کنار شومینه .صبا زود خوابید .منو امین هم ازین فرصت استفاده کردیم و جشن دونفره گرفتیم.امین اهنگ عاشقانه گذاشت .کیک هم بدون صبا خوردیم بعداز مدتها خیلی خوش گذشت.یکی از بهترین شبهای زندگیم بود. ممنون فرزا...
3 آذر 1390